خیلی ها گل تو خلاشون سبز می شه ، اما من اون گل رو بو نمی کنم .
[ حكم - مسعود كيميايي ]
رضا: آزردمت انگشتک ؟ دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا مرکب از قلم نئین ؟ خون می طلبی یا جوهر ؟ انگشت کی در این میان باشه گران قدرتری ، خوشنویس یا تفنگچی ؟
[ هزاردستان - علی حاتمی ]
[ گوزنها- مسعود كيميايي ]
[ كمالالملك- علي حاتمي ]
[ آژانس شيشهاي - ابراهيم حاتميكيا ]
[ قیصـــر - مسعود کیمیایی ]
[ حكم - مسعود كيميايي ]
[ لیلا - داریوش مهرجویی ]
قيصر: بدتون نياد، اما شماها ديگه عمرتون رو كردين . منم ديگه توي اين دنيا كاري ندارم ، الا يه كار... يعني سه كار . خودم تكتكشون رو ميفرسم اون دنيا كه رستگار بشن و ملائكهها بادشون بزنن .
[ قيصر- مسعود كيميايي ]
[ بوتیک - حمید نعمت الله ]
- نه همون که یه دست داره !
[ ناخدا خورشید - ناصر تقوايي ]
چی میگی پسر؟ استادیوم یه چیز دیگه ست.داد می زنی.هورا می کشی.موج می خوری عین دریا.همه اینا به کنار، فحش میدی آقا فحش! فحش به عالم و آدم! هرچی که دلت می خواد میگی.هیچ کی هم باهات کاری نداره.
[ آفساید - جعفر پناهي ]
کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...!
عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم...
عباس: هـا! بـُگــو...
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟!
[ آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتميكيا ]
فردوسي: آنها كه بر تختِ بخت مينشستند، رخت بر تختهي واپسين نهادند، سر به چهار خشت خام. نه از خشم ياد ميآوردند و نه موري فرمان ميرانند! بنگريد در خفتگانِ خاك - كه خاك در چشم بختِ بيدار ميكنند!
[ ديباچه نوين شاهنامه - بهرام بيضايي ]
[ من ترانه 15 سال دارم - رسول صدر عاملی ]
[ باغهای کندلوس - ايرج كريمي ]
فكر و ذكرمان شد كسب آبرو ، چه آبرويي ؟! مملكت رو تعطيل كنيد ، دارالايتام داير كنيد درستتره . مردم نان شب ندارند ، شراب از فرانسه ميآيد ! قحطي است ، دوا نيست ، مرض بيداد ميكند ، نفوس حقالنفس ميدهند ، باران رحمت از دولتي سرقبله عالم است و سيل و زلزله از معصيت مردم . ميرغضب بيشتر داريم تا سلماني . سر بريدن از ختنه سهلتر . ريخت مردم از آدميزاد برگشته ، سالك بر پيشاني همه مهر نكبت زده ، چشمها خمار از تراخم است ، چهرهها تکیده از تریاک .
[ حاجيواشنگتن- علي حاتمي ]
[ هزاردستان - علي حاتمي ]
[ سلطان - مسعود كيميايي ]
[ سوتهدلان- علي حاتمي ]
[ خانه اي روي آب - بهمن فرمانآرا ]
[ ماهی ها عاشق می شوند - علی رفیعی ]
گلي: قوطي كنسرو و لوبيا و ماهي تن يعني نه زن نه بچه . يعني يه زندگي تنها . يعني وقتي سرت رو مي ذاري رو بالشت تنهايي . وقتي از جات بلند مي شي تنهايي . با خودت حرف مي زني . من چرا اين چيزها رو براي تو مي گم ؟! بدو بدو دير شد .
[ ماهی ها عاشق می شوند - علی رفیعی ]
[ گــوزنها - مسعود كيميايي ]

